بوق سگ (سگ بازاري ؛ مشتري آخر شب خونِش پاي خودِشِه)
بوق سگ (سگ بازاري ؛ مشتري آخر شب خونِش پاي خودِشِه)
يك از از اصطلاحاتي كه تقريباً ديگر كسي ريشه و منشاء آن را به ياد ندارد «بوق سگ» و تركيبات مرتبط با آن است. بوق سگ از اصطلاحاتي بازاري است و منظور از بكاربري آن، تا دير وقت كار كردن ميباشد. مثلاً گفته ميشود:« تا بوق سگ كار ميكنم و فلان و بهمان» يا « بچه كه نبايد تا بوق سگ بيرون از خونه باشه كه...!» در همه اين جملات بوق سگ دلالت بر مفهوم دير وقتي و زمان طولاني از حد بيرون دارد.
و اما ريشه آن: ميدانيد كه بازار در ايران از جايگاه خاصي برخوردار بوده و هست و بازاريان صاحب طبقه اي خاص در جامعه ايران هستند. آنگونه كه واژه بازار عيناً به زبان انگليسي هم راه يافته است. بازارهاي ايراني كه خاص فرهنگ ايران است معمولاً شامل دو محور اصلي عمود بر هم بود كه در وسط بهم رسيده و «چهارسوق» اصلي يا بزرگ را ميساختند. بازار بسته به بزرگي و كوچكي اش و تعداد بازاريانِ شاغل در آن ميتوانست چندين چهارسوق فرعي و كوچك نيز داشته باشد. اما ورودي و خروجي اين بازارها منحصراً از دو سر محورهاي اصلي بود. با اين تعريف بازارهاي سنتي ايراني داراي چهار مدخل ميشود كه در دو انتهاي دو محور اصلي واقع بوده كه با درهاي بزرگ چوبي بسته ميشد.
حفاظت از اين بازارها البته كاري مهم و درخور توجه بود. اگرچه هر حجره با دري چوبي بسته ميشد، اما اين درها از امنيت مطلوبي برخوردار نبوده و به راحتي ميتوانستند شكسته شوند. از اين رو امنيت بازار وابسته به درهاي اصلي و نگهبان بازار بود. اين نگهبانان از سر شب (دم اذان مغرب) تا دم صبح (بعد از اذان صبح) موظف به پاسداري از بازار بوده و مرتباً در طول بازار در حال گشت زني بودند. اما از آنجا كه بازار بزرگ و امكان بازبيني همه جاي آن غيرممكن بود، نگهبانان، سگاني درنده و گيرنده داشتند كه به «سگ بازاري» موسوم بودند. اين سگان غير از مربي خود هر جنبدهاي را مورد هجمه قرار داده و پاچه ميگرفتند. از اين رو با نزديك شدند مغرب و بسته شدن درهاي بازار و طبعاً رها شدن سگاهاي بازاري، نگهبانان در بوقي بزرگ كه از شاخ قوچ ساخته ميشد و صدايي پرطنين و گسترده داشت ميدميدند كه يعني در حال باز كردن سگان و رها كردنشان در بازار هستيم. زودتر حجره ها را تعطيل كرده و از بازار خارج شويد. به اين بوق كه سه بار با فاصله زماني مشخصي نواخته ميشود «بوق سگ» ميگفتند. اين بود كه مشتري آخر شب نيز حونش پاي خودش بود! يعني با شنيدن بوق سگ از بازار خارج نشده و حالا هر آن ممكن است مورد هجوم سگان درنده بازاري قرار بگيرد.
حال هرگاه كسي تا ديروقت به كار مشغول باشد و يا دير به خانه برگردد ميگويند تا بوق سگ كار كرده يا بيرون از خانه بوده است. همچنين افرادي را كه زود عصبي شده و پيش از پرس و جو و كشف حقيقت به پرخاش ميپردازند را سگ بازاري ميگويند كه قدرت تشخيص دزد از بازاري را نداشته و بي علت پاچه افراد را ميگيرد.
در اينجا كه به بازار و بازاريان رسيديم خالي از لطف نيست كه پيرامون آن كمي بيشتر بنويسم. شايد جاي ديگر فرصتي براي پرداختن به آن پيش نيايد. واژهی « بازار» که اصل آن در زبان پهلوی «واچار» بوده (هنوز هم در گیلان و نطنز به صورت واچار به کار میرودو در زبان سنگسري به صورت « واژار») اصلا فارسی است و کلمهی بازارگان (بازرگان) هم از آن مشتق شده است. این واژه به دلیل تجارت ایرانیان با پرتغالیها وارد زبان پرتغالی شده و از آنجا به فرانسه و انگلیس راه یافته، چنانکه آنان هم مرکز خرید و فروش خود را «بازار» میگویند.
امروزه هرگاه بازار تهران را به یاد میآوریم، بی درنگ راهرویِ سر پوشیدهای در نظرمان مجسم میشود، با دو ردیف دکان که روبروی هم زیر آن سقف مشترک قرار دارند. اما این تجسم با هویت اصلی بازار در تهران قدیم بسیار متفاوت است. چرا که در آن زمان چون ارتباط مردم با هم بسیار محدود و سنتی بود، بازار نه فقط یک مرکز داد و ستد، بلکه یکی از مراکز عمدهی اجتماعی و سیاسی میان مردم - از هر طبقه و دستهای - به شمار میرفت و جایگاه وسیعی در مركز تهران قدیم به خود اختصاص ميداد. از يك سو نزدیک به کاخهای سلطنتی (ارگ) و از سوي ديگر نزدیک به مسجد جامع. اين نقش ميانجيگريِ بازار بين مراكز ديني و ارگ حكومتي مرتباً در شهرهاي ايران، به خصوص شهرهايي كه سابقه پايتختي دارند تكرار شده است. بنگريد به بازار وكيل و ارگ كريمخاني و مسجد وكيل در شيراز و يا مسجد شاه عباس و عاليقاپو و بازار در اصفهان.( و يا مدرسه هاي علميه اي كه كنار بازارهاي اصلي ساخته ميشدند و هميشه دري از اين مدرسه ها به بازار باز ميشد.) اين حلقه اتصال شايد به آن خاطر بوده كه هميشه هر یک از این دو مکان عمومی(بازار و مسجد) باعث تقویت یکدیگر و نهايتاً همراهي شان با حكومت، باعث بقاي حكومت ميشده است. البته امروز هم بازار موقعیت خود را به شكلي نو و امروزي تر حفظ کرده و تصميماتش روي حكومت مؤثر است. بهر حال قابل كتمان نيست كه ارتباط تنگاتنگ بازاريان متندين با مراجع ديني، همواره عاملي تعيين كننده در روند جنبشهاي اجتماعي در 300سال اخير ايران بوده است.
فکر ساختن بازار در تهران ابتدا به ذهن «آغامحمدخان قاجار» افتاد و در زمان «فتحعلیشاه قاجار» عملي گشت. بازار، میان دو محلهی «سَنگِلَج» و «عودلاجان» شکل گرفت. اما در دورهی «ناصر الدین شاه» به رونق و حشمت رسید.
بنای بازارکه هنوز هم معماری ویژهی خود را با راهروهای پیچ در پیچ، طاقهای ضربی و هواکشهای سنتی حفظ کرده است، در آغاز کار اما، زیاد هم پیچیده نبود. ولي به مرور زمان گسترش یافته چنانکه درآن سراها و چارسوقهای تو در تو و پیچیده و مرتبط بوجود آمد. مکانهای عمومی چون قهوه خانه و زور خانه و حمام و حسینیه و مدرسه علوم ديني و سقّاخانه ساخته شد. راستههايي ایجاد گردید و هر راستهای که خود در حکم بازار کوچکتری بود، به صنف خاصی تعلق يافت و به همان نام مشهور شد. مانند بازار زرگرها، مسگرا، تيمچه بازار و يا بازار بزّازا و... هر بازارچه هم بطور جداگانه صاحب تکیه و مسجد و حمّام و غیره و برنامههای خاص خود شده و در برگزاری جشنها و سوگواریهای مذهبی، برای جلب بیشتر مردم با راستههای دیگر به رقابت ميپرداخت.
بنابراین بازار بزرگ که از اجتماع این راستهها فراهم آمده بود، در مسیر جنب و جوش بیشتری قرار گرفت و مردم بیشتری را به سوی خود کشید. از طرف دیگر چون معماری بازار بگونهای بود که زمستانها گرما و تابستانها خنکا را حفظ میکرد، کمکم به صورت پایگاه مطبوعی برای مردم درآمد و مرکز ملاقات و انتقال آراي آنان گردید. مردم در بازار یکدیگر را میدیدند، از حال و وضع هم با خبر میشدند، اخبار اجتماعی و سیاسی را به گوش هم میرساندند و گاهی از صبح تا غروب یعنی تا زمان بسته شدن دکانها در بازار وقت میگذراندند.
بدینگونه بود که بازار چونان شهری پر شور در دل شهر تهران پا گرفته، قلب تپندهی آن شد. خيلي زود جايگاه خاص خود را در سياست پيدا كرده، صراحتي در امر حكومت وارد شد. بازاريان بزرگ و صاحبِ نفوذ و ثروت و قدرت ( به قول دكتر شريعتي صاحبات زر و زور و تزوير) حتي ميتوانستند مستقيم يا غيرمستقيم حكومت را تحت فشار قرار داده، وزير و وكيلي را جابجا نمايند يا خواستهاي را تحميل كنند. حتي در بروز انقلابات مردمي دخيل باشند. اين نفوذ اگرچه شكل و شمايلش تغييراتي كرده، اما همچنان وجود دارد و اگر اعتصاب يا مخالفتي به بازار بزرگ تهران برسد، به واقع همه كشور را تحت تأثير قرار داده و نظرها را به خود جلب ميكند. از اين رو دولتهاي دهههاي اخير ايران، سخت حواسشان به بازار تهران از طلا تا پارچه بوده و به نوعي با آنها در تعامل هميشگي است.
اين را هم بايد اضافه كنم كه امروزه بر اساس نیازهای اجتماعی، بسیاری از آن راستههاي قديمي از میان رفته و يا جابجا شده است. مثلاً دیگر از بازار مسگرها، بازار مرغیها و يا بازار توتون فروشها اثری نیست. برخي هم همچون بازار زرگرها و بازار حلبیسازها کوچکتر شده و يا مثلاً از «بازار خندق» که در گذشته، معروفترینشان بوده، ديگر اثري وجود ندارد. ( به بازار خندق، بازار شتر گلو و یا بازار مفتبَرها هم میگفتند.)
جهانگردان خارجی که به ایران آمدهاند از قبیل «کنت دو گوبینو» و «اورُسل» (جهانگرد بلژیکی که در زمان ناصر الدین شاه به ایران آمد) در مورد بازار بزرگ تهران، گفتههایی شنیدنی دارند. مثلا «اورسل» در مورد موقعیت بازار مینویسد: « از سبزهمیدان به وسیلهی سه مدخل میتوان وارد بازار شد. بازار تهران خود به تنهایی به منزلهی یک شهر است که روزانه در حدود بیست تا بیست و پنج هزار نفر را در خود جای میدهد و کوچهها، مهمانخانهها و مساجد مرتبی دارد. راهروهای وسیع پیچ در پیچ سر پوشیدهاش زیر گنبدهای روزنهداری قرار گرفته است و این روزنهها طوری ساخته شده که نور و هوا به داخل بازار نفوذ میکند. بازار گذشته از این که بزرگترین مرکز کسب و تجارت تهران است، برای بیکارهها نیز گردشگاه مناسبی به حساب میآید و میعادگاه انواع و اقسام مردمی است که در آنجا یکدیگر را میبینند تا امور را ارزیابی کنند، اخبار روزانه را بشنوند و شایعات و دروغهایی را که بلافاصله دهان به دهان میگردد و یک کلاغ چهل کلاغ میشود، پخش کنند.
بازار تهران دارای کاروان سراهای متعددی است که از نظر ساختمان همه شکل هم هستند: یک حیاط چهار گوشه که در میان آن یک حوض نسبتا وسیع و گِردی وجود دارد که آب از آن جاری است. دورتادور حوض را درختان انبوه گرفته و دور تا دورحیاط هم ساختمانهایی دوطبقه یا یک طبقه و در اطراف این حیاط هم بستههای کالاست که بر روی هم انباشته شده است.
در میان این کاروانسراها، کاروان سرای «حاجب الدوله» که در زمان ناصر الدین شاه بنا شده، از همه دیدنی تر است. جایی وسیع، پر از گونه گونه چلچراغها و انواع کالاهای بلور، و گردشگاه و محل تجمع صاحبان ذوق که حتي از میان اعیان و اشراف نیز کسانی بدشان نمیآمد که گاهی سری به آنجا بزنند.
تقاطع دالانهاي بازار را همان چهارسوق ميگويند. چهارسوقهاي سر پوشیدهای که گنبد و دیوارههای آن با کاشیهای زیبا به طرزی چشمگیر تزیین شده است. «چارسوق تیمچِه» یکی از آنهاست که حجرههای اطرافش اختصاص به کتاب فروشها دارد و لاجرم محل مراجعه و اجتماع روحانیون و میرزاها و روشنفکران است[1]. کسبه روی قالیهایی که در حجرههای خود گستردهاند، دو زانو یا چهار زانو بر مخدهای مینشینند و کالاهای خود را با سلیقهی چشمگیری- که ما غربيها از آنان تقلید کردهایم و آن را به کمال رساندهایم – میچینند و مردم را به خرید دعوت میکنند...»
در جایی دیگر اورسل مینویسد: « در بازار مسجدهایی نیز وجود دارد، به نظرم در حدود چهار باب. ولی در این مورد اطلاعات من نمیتواند دقیق و درست باشد زیرا روزی وسوسه شدم یکی از آنها را از نزدیک ببینم. بلافاصله از هر طرف فریاد «اجنبی، اجنبی!» بلند شد. در همان لحظه باربری گریبانم را سخت گرفت و مرا پیش مرد معممی برد. این روحاني با تمام زوری که در بازو داشت، مرا به سوی کوچه پرت کرد. خوشبختانه افسری از آنجا میگذشت که توانستم کمرش را بگیرم و تعادل خود را حفظ کنم. این سرمشق خوبی بود که تا دیگر به فکر بازدید مسجدی نیافتم!...»[2]
گفتني است در اوايل كار هنوز مردم ما به ديدن اين حضرات جهانگرد و بعدها مستشار و ميسيونر و جاسوس و ... عادت نكرده بودند و بسيار از عوام از آنها پرهيز ميكردند. گاهی بعضی از اشخاص با دیدن یک خارجی خود را کنار میکشند تا لباس شان به علت تماس با لباس او آلوده نشود و یا بعضی از بازاریان، به قول خودشان، جواب این «نجس»ها را نمیدادند و حتي حاضر نمیشدند، سکه یا نشانی را که روی آن آیهای از قرآن و یا فقط کلمهی الله نوشته شده بود، به آنان بدهند يا بفروشند.
« کنت دوگوبینو » هم در سفرنامهی خود دربارهی بازار تهران مینویسد: «مردم گوناگونی در این بازارها در رفت و آمدند. لوطیها که کلاه را کج گذاشته، تکمهی پیراهن را گشوده و خودنمایانه دست بر قبضهی قمهی خود نهاده اند. فروشندگان میوه و کره و پنیر و آجیل که متاع خود را بر دراز گوشهای سفید بار کرده و تبلیغ کالای خود را به الحان گوناگون میخوانند. نابینایان و گدایان اشعار شاعران سلف را در مایهها و آهنگهای متنوع میسرایند و نقالان که هر یک در گوشهای معرکه گرفته، باد به گلو انداخته و از پهلوانیها افسانه میگویند. گاه میرزایی که قلمدان از پر شالش دیده میشود، شتابان برای خود راهی باز میکند. آن سوترك درویشی که تخته پوستی به پشت انداخته و تبرزینی بردوش نهاده، با خراطی که سخت مشغول تراشیدن تنهی قلیانی است، سرگرم گفتگوست و شاهزادهای، که خود سوار است و نوکرانش پیاده او را در میان گرفتهاند، با جلال و جبروت تمام میگذرد. بخش عمدهای هم زنان خانه دارند که بخصوص در بازار کفاشان و بزّازان بیشتر از جاهای دیگر اجتماع میکنند. ناگهان قطار شتری که از اعماق دوردست کویرهای بی پایان رسیده با قافلهای از استران که کالای مازندران را به پایتخت آورده است، درهم گره میخورند و در میانهای و هوی و فریاد ساربانان خسته و کاروانسالاران بی حوصله و آواز آشفتهی زنگ و زنگولهی شتر و قاطر پیشاهنگ که در شلوغی بازار و عدم حرکت آزادانه ، نظم تفکرانگیز آهنگ خود را از دست داده است راه آمد و شد مسدود میشود ... من نمیدانم این قطار شتر و قاطر چگونه در این معبر تنگ توفیق مییابند که از کنار یکدیگر بگذرند. اما از آنجا که در این کشور باستانی هیچ کاری نیست که عملا امکان ناپذیر باشد، نه تنها قطارها راه خود را ادامه میدهند بلکه مردم هم به راحتی از میان دست و پای شتر و قاطر برای عبور خود راهی مییابند.
در این میان سیاسیون ( = سیاسیها) شهر و کسانی که خود را در هر مورد آگاه و صاحب اطلاع میدانند، در حجرههایی که پاتوق آنهاست در باب مسائل دولتی و پیچیدگی امور کشوری سخن میگویند و تصمِیمات تازهی شاه و صدر اعظم را بررسی میکنند و از وقایع حرمسرای شاه که بیش از همه چیز شنونده دارد، گفتگو مینمایند.
مردم پول میدهند و پول میگیرند. قرض میکنند و اثاث خانهی خود را به گرو میگذارند. علاوه بر اینها قلیانچیهای دوره گرد بی وقفه قلیانها را در بازار میگردانند و قهوهچیان استکانهای شستی کوچک را که چون برج و بارویی عظیم بر یک دست بر هم چیده اند، به کاسبان و مشتریان عرضه میکنند و شاگردان چلوپزیها که در برابر چلوپزخانهها ایستادهاند، عابران را به صرف ناهار میخوانند. گاهی هم یکی از جارچیان حکومتی در گوشهای میایستد و آخرین احکام حکومت را به صوت بلند برای آگاهی عامه اعلام میکند، زیرا مردم به ندرت میتوانند بنویسند یا بخوانند.»[3]
اورسل در سفرنامهی خود در مورد اتفاقهایی که در بازار رخ میدهد اینگونه مینویسد: «گاهی یک خبر عجیب که از کاخ سلطنتی سرچشمه میگیرد از ابتدا تا انتهای بازار دهان به دهان میگردد: اعلیحضرت به بازار میآیند! آنگاه شاهنشاه در حالی که درباریان و ملتزمین زیادی دور و برش را گرفتهاند به چپ و راست گشتی میزند و رای مبارکش به سوی مغازهای متمایل میشود و از صاحب مغازه میخواهد که با شاه شریک شود. صاحب مغازه با کمال اشتیاق میپذیرد. بعد اعلیحضرت دستور حراج میدهد. درباریان و اشخاص ثروتمندی که همراه شاه هستند برای اینکه نظر مبارک شاهانه را بیشتر به سوی خود جلب کنند با شور عجیبی در بالا بردن قیمتها با هم رقابت میکنند و آن زمان است که یک کالای تجملی که سه یا چهار فرانک بیشتر قیمت ندارد، به مبلغ هزار یا دو هزار فرانک به فروش میرسد و خریدار هم حتماً باید پول نقد بپردازد. وقتی تمام اجناس مغازه به فروش رسید، شاه با شریک یکروزهی خود تسویه حساب میکند، به این صورت که سه چهارم مبلغ عایدی را به جیب مبارک میگذارد و یک چهارم را به صاحب مغازه میدهد و آن وقت خوشحال و تر دماغ به کاخ مراجعه میکند.
از غروب آفتاب به بعد درهای حجرهها را تخته کرده و بر آنها قفلهای سنگین میزنند و تنها چند شمع روشن میکنند که در سایه روشن آنها به زحمت میشود تک و توک مردم را دید که با رداهای بلند و تیره، آرام آرام در دالانها و چارسوقها میلغزند. دست آخر گزمهها سراسر بازار را که دیگر جنبندهای در آن نیست تحت نظارت میگیرند. از تجّار بعضی یکراست به خانههای خود میروند و بعض دیگر بر نیمکتهایی که کنار خیابان نقارهخانه گذاشته شده، مینشینند و شاگرد قهوهچی با سرعتی عجیب، با سینیهای پر چای دور مشتریها میچرخد و با مهارت قابل تحسینی جلوی هر شخص تازه وارد استکانی چای میگذارد. قلیانها دست به دست میگردد و در طرفی نوازندهها اشعار حافظ یا فردوسی را میخوانند و درویشها سرگذشت خود و ماجراهایی را که در سفرهای دور و دراز بر سرشان آمده با بیانی گرم تعریف میکنند و بازاریها همچنان که در ذهن خود به حساب سود و زیان خویش میرسند، به این آوازها و داستانها جسته و گریخته گوش میدهند و چای مینوشند و قلیان میکشند.»[4]
حالا حرف بازار تهران به درازا كشيد و شايد از حوصله يك مدخل ساده بيشتر شد، بگذاريد حرف را تمتم كرده و از دو بازارچه بزرگ تهران که هر یک نام «بازار» را به خود گرفته بودند نيز سخني بياوريم.
بازار بزّازها : بازار بّزازها هم یکی دیگر از راستههای مهم در تهران قدیم بود که ادامهی آن به «بازار امیر» میرسید كه قسمت اعظم آن هنوز هم باقی است. در گذشته از انتهای خیابان ناصر خسرو فعلی شروع میشد و تا میدان محمدیه ( =اعدام ) امتداد مییافت. طول آن را تا پنج کیلومتر نوشته اند. در بازار بزازها انواع و اقسام پارچههای نخی و پشمی و ابریشمی، از قبیل پارچههای چیت (پارچهی پنبهای و نقش دار، مزین به نقش گلهای کوچک و بزرگ)، چلوار (پارچهی پنبهای سفید و آهار دار و بسیار پر مصرفی که از آن پیراهن و زیرجامه و ملحفه و روبالشی تهیه میکردند)، کَرباس (= کرپاس، پارچهی پنبهای سفید و درشت بافت که غالبا زنان و مردان روستایی از آن جامه میساختند و برای کفن نیز به کار میرفت )، مِتقال (پارچهی پنبهای سفید شبیه به کرباس اما از آن لطیف تر)، کتان (پارچهای که از الیاف ساقهی کتان ساخته میشود. کتان گیاه علفی یکسالهای است دارای برگهای سبز مات و ساقهی متشکل از الیاف نرم و بلند. از این الیاف نخ کتانی به دست میآورند)، مَخمل( پارچهای نخی یا ابریشمیکه یک روی آن صاف و روی دیگر دارای پرزهای لطیف و نزدیک به هم و به یک سو خوابیده است.)، حریر (پارچهی ابریشمینازک )، مَلمَل، (نوعی پارچهی نخی لطیف و نازک و سفید و براق)، ماهُوت (پارچهای ضخیم تمام پشم، نرم، کمیبراق، با سطح پرز دار)، کریشه(پارچهی سبک نخی دارای گلهای برجسته)، کُلوکِه (پارچهی نخی نقشدار يا نقش برجستهدار که بیشتر برای چادر مشکی بکار میرفت)،کِرِپدوشین (یا کربدوشین پارچهای از خانوادهی کرپ که از ابریشم خام بافته میشد)، آغبانو (=آقبانو ، پارچهای نازک و پنبهای که بیشتر برای چارقد و چادر به مصرف میرسید)، گاوارديیَن( نوعی پارچهی معتبر و مرغوب انگلیسی که بیشتر به مصرف کت و شلوار مردانه میرسد.)، دِبیت ( پارچهای نخی که بیشتر آستر لباس و رویهی لحاف میشد و نوع «علی اکبری» آن از همه مرغوب تر بود. «حاج علیاکبر» شخصی بود که دبیت را به کارخانههای دبیت بافی لندن سفارش میداد)، مخملهای کاشان، زربفتهای یزد (= زربفتهایی که به دست زنان زردشتی یزد بافته میشد.)، بورسا (بروسا یکی از بنادر معروف ترکیه است که محصولات ابریشمیآن شهرت جهانی داشت.)، شالهای کشمیر (این شالها را به تقلید از شالهای کشمیر با پشم شتر در کرمان میبافتند.) ، پارچههای زری دوزی شدهی اصفهان، قدک نخی قزوین، وال، تور، فاستونی، عبای لار و بسیاری از چیزها از این دست به معرض فروش گذاشته میشد. مشتریان این بازار بیشتر خانمها بودند که دسته دسته به مغازهها هجوم میآوردند، پارچهای را قیمت میکردند و بعد وارد مغازهی دیگری میشدند و دوباره قیمت میکردند و چانه میزدند و سر انجام هم ممکن بود آن را نخرند. از این رو مغازه داران سعی میکردند مشتریان واقعی (به قول خودشان مشتریان بخر) را بشناسند و با آنها با زبان چرب و نرم تری گفتگو کنند و چنانکه معمول شان بود جنس را به چند برابر قیمت آب نمایند.
روانشاد استاد «جعفر شهری» در کتاب وزينِ «تهران قدیم» میگوید:
«به بازار بزازها را بازار «بدذاتها» هم میگفتند! زیرا بیایمانی با خون فروشندگان آن عجین شده و پایبند هیچ مذهب و آیینی نبودند. این بازار چرخ سیاست مملکت را میچرخانید و پولهای کلانی که از جانب ارباب و صاحب میرسید، اول در این بازار تقسیم میشد. بازار بزازها در وضع سیاسی آن زمان تأثیر کلی داشت و باز و بسته بودنش میتوانست شهر را به آشوب بکشد یا آرام کند. فروشندگان آن بسیار حقه باز بوده و در این بازار حتي اگر کسی جنسی را به ثلث قیمت هم میخرید، باز سرش کلاه رفته بود.»[5]
بازار امیر یا بازار خیاطها: بازار خیاطها در قدیم، در ادامهی بازار بزازها قرار داشت و اصلاً در بسیاری از کتابها، (از جمله کتاب «تهران در گذشته و حال»، صفحهی ۱۴۷) آن دو بازار را یکی میدانند و میانشان تفاوتی نمیگذارند. کتاب « دارالخلافهی طهران»، در شرح این بازار مینویسد : « بازار امیر یادگار امیرکبیر، صدراعظم بزرگ ناصر الدین شاه است. هنگامیکه امیرکبیر به دسیسهی اجانب مغضوب و به کاشان تبعید شد، چون احساس کرد که مرگش نزدیک است، وصیت نامهای نوشت و در آن ثلث اموال خود را به «حاج شیخ العراقین» که از مجتهدان معروف تهران بود واگذار کرد تا به مصرف امور خیریه برساند. پس از مرگ وی وصیتش اجرا گردید و «شیخ عبدالحسین» از محل یک سوم اموال او، مسجد و مدرسهای ساخت که هنوز هم در انتهای بازار اُرسیدوزها (اُرسي = نوعي كفش و پاپوش) باقی است و برای ادارهی مسجد و مدرسه نیز بازار امیر را وقف کرد. به این بازار، بازار خیاطها نیز میگویند. سبب این نامگذاری از آن جهت است که در گذشته معروف ترین خیاطهای پایتخت در آن راسته بودند كه بدون استفاده از چرخ خیاطی که هنوز وارد نشده بود، با نخ و سوزن لباس و پوشاک میدوختند. بعدها مظفر الدین شاه که از سفر فرنگ بازگشت یک خیاط قفقازی را با خود به تهران آورد که ده دستگاه چرخ خیاطی به همراه داشت و لباس درباریان را با ماشین خیاطی میدوخت. این عمل، ابتدا با مخالفت عدهای از روحانیون رو به رو شد، ولی بعد با آن موافقت کردند و اندک اندک استفاده از چرخ خیاطی در بازار خیاطها باب شد.»
به نظر ميرسد همين اندك خوانندگان محترم را با بازار و نقش و عملكرد آن در دورههاي گذشته آشنا كرده باشد. همانطور كه بيشتر اشاره شد بسيار از اصطلاحات عوام از دل همين بازارها برآمده و از تكيه كلامهاي بازاران است. از اين رو خواسته شد با اين جايگاه اقتصادي – سياسي تهران قديم بيشتر آشنا شويد.
1- امروزه تيچمه بازار ديگر محل فروش كتاب نيست. با افتتاح دانشگاه تهران، كتابفروشيها يك به يك راهي اولِ خيابان شاهآباد (ابتداي خيابان جمهوري امروزي از بهارستان يا ميدان مخبرالدوله) شده و از آنجا نيز به روبروي دانشگاه منتقل شدند. امروزه هنوز كتابفروشيهاي فراواني در خيابان ناصرخسرو، ميدان بهارستان تا چهارراه مخبرالوله وجود دارند./نگارنده
2- سفر نامهی اورسل/ صص 125-137
3- کنت دوگوبینو ، سه سال در آسیا، ۱۸۵۸-۱۸۵۵ / صص ۶۲ تا ۶۴