چه كشكي چه پشمي

چه كشكي چه پشمي

حتماً شنيده ايد كه شخصي در زمان استيصال دست به دامان كسي شده و وقتي از تنگنا بيرون آمده و خرش از پل گذشته، كلاً همه تعهداتش را فراموش كرده و در مقابل گله مندي فرد كمك كننده گفته:« كشك چي؟ پشم چي پدر جان!؟» در ريشه اين متل، مرحوم احمد شاملو در كتاب وزين و مانگار «كتاب كوچه» چنين آورده است:

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: « ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.»

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت:« ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...»

قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:« ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.»

وقتی كمی پایین تر آمد گفت: « بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

وقتی باقی تنه درخت را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:« چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم! غلط زیادی كه جریمه ندارد»

براي اين متل و در شكل نه چندان مؤدبانه اش و البته از روي عصبانيت، مترادف ديگري هم وجود دارد. وقتي فردي وعده اي مي دهد و شخص وعده گيرنده مدام برا تحقق وعده اصرار مي كند و به قول معروف مي آيد و مي رود. فرد وعده دهنده از سر عصبانيت فرياد مي زند كه:« من گفتم فلان كار رو مي كنم؟ من گُه خوردم، گفتم!! گُه خوردم رو براي اين روزا گذاشتن ديگه؟!» يا «من گفتم؟ من غلط كردم گفتم! غلط كردم رو براي اين روزا گذاشتن ديگه!»

پهلوان پنبه / پنبه كسي را زدن

پهلوان پنبه / پنبه كسي را زدن

در گذشته‌هاي دور، در زماني كه مردم ما بسيار شادتر از امروز بودند و به بهانه‌ها گوناگون به جشن مي‌نشستند، جشن نوروز ملحقات و شاخ برگ بسيار بيشتري داشت. از جمله «ميرنوروزي»، «حاجي فيروز»، «سالي» و غيره. يكي از اين مراسمات «پهلوان پنبه» بود. در نخستين رو زبهار كه به طنز و تعنه ميرنوروزي انتخاب مي‌شد، فردي را هم به عنوان پهلوان شهر انتخاب مي‌كردند. اين فرد را در خلوت برهنه كرده و تمام بدنش را با پنبه مي‌پوشاندند و برايش عضلات حجيم و در هم تنيده مي‌ساختند و بر اين حجم عضلات ساختگي لباسي پوشانده و در شهر گردانده و رجز مي‌خواندند و وقت مردم خوش مي‌گشت. در حاليكه همه مي‌دانستند اين پهلوان توخالي، به ضرب پنبه چنين تنومند شده و پوشالي است و رجزخواني‌اش لاف است و ترسي از وي نداشتند. حالا هم وقتي كسي بدون پشتوانه حقيقي و بدون توان لازم ادعايي مي‌كند و رجزي مي خواند، مخاطب او، براي استخفاف و حقير شمردنش به او لقب پهلوان پنبه داده و سرنوشت پهلوان پنبه را برايش پيش‌بيني مي‌كند.

اما سرنوشت اين پهلوان توخالي و طنز نوروزي چه بود؟ در ضمن جشن پهلوان پنبه در ميدان در حالي كه رجز مي‌خواند با حلاجي كه كمان حلاجي به دست داشته شروع به پايكوبي مي‌كرده است. حلاج به تدريج در ضمن رقص پنبه‌ها را از بدن پهلوان پنبه كنده و اصطلاحاً مي‌زند. چيزي نمي گذرد كه از آن همه هيمنه و آن هيكل بزرگ فردي نحيفي مي‌ماند و معلوم همه مي‌شود كه پهلوان پنبه چيزي در چنته نداشته و همه چيز دروغ بوده است. با اين حركت نمادين مردم را از دروغگويي و غيرواقع نماياندن خود برحذر مي‌داشتند. امروزه هم وقتي دروغهاي كسي بر ملا مي شود يا فردي ، كسي را رسوا مي‌كند مي‌گويند:« پنبه فلاني رو بدجوري زد...!» يعني رسوايش كرد يا آبرويش را برد و مشتش را باز كرد.

محض احتياط چوب را هم بردار!

محض احتياط چوب رو هم وردار !

اين متل از جمله متلهاي طنز و شيرين است كه به خوبي غرض گوينده را روشن مي‌سازد. داستان اين متل چنين است كه روزي فردي به نزد شيخي صاحب كرامت شد و بنا به رسم معروف از وي دعايي خواست. عرض كرد :«مي‌خواهد از بيابان بگذرم و از حمله سگان وحشي در هراسم. تمنا دارم دعايي بر كاغذي بنويسيد تا در گردن اندازم و از حمله وحوش در امان بمانم.» شيخ هم بر كاغذ پاره‌اي دعايي نوشت و در كيسه‌اي مهر و موم كرد و به فرد داد و گفت:« اين دعا! مادام كه در گردن داري ترا حفظ خواهد كرد... اما محض احتياط آن چوب دست را هم همراه خودت ببر!» حالا وقتي كسي كاري را به ديگران سپارد يا در انجام عملي گروكِشيهاي لازم را به انجام نرسانده باشد، مثلاً همه امور را به وكيلي سپرده و خود كناري نشته تا كار به انجام برسد و تلاشي از خود نشان نمي‌دهد، به او مي‌گويند: « دعا جاي خودش. اما تو هم بايد چوب رو با خودت ورداري ...»

نان خود را پختن

نانِ خود را پختن

حتماً شده كه عملي را انجام داده‌ايد و به منفعت اندكي رسيده‌ايد اما باعث دلخوري يا ضرر فرد ديگري نيز شده‌ايد. آن فرد با اطمينان از اين كه باز هم كارتان به او خواهد رسيد با دلخوري گفته:«... باشه برو! ... اما تو نون خودت رو پختي! صبر كن به هم مي‌رسيم» ريشه اين اصطلاح را در كتب تعبير خواب مي‌توان يافت. مي‌گويند چنانچه كسي در خواب ببيند كه در حال پخت نان است تعبيرش بروز بيچارگي و بدبختي و خسران است و اگر ببيند به مردم نان مي‌دهد، تعبيرش مرگ و اجل م باشد. از اين رو وقتي كسي مانند فرزندي عملي مخالف خواست والدين يا بزرگترها انجام داده و آنها را مقابل عمل انجام شده قرار مي‌دهد، از سوي آنها مورد حطاب اين اصطلاح قرار مي‌گيرد كه يعني منتظر باش. تعبير كاري كه كرده‌اي خسران و ضرري قريب‌الوقوع است و حتماً به زودي به هم خواهيم رسيد. مترادف همين اصطلاح، «شام عزاي خود را پختن» يا «پلوي عزاي خود را خوردن است» كه بيشتر در موارد بكار مي‌رود كه فرد فاعلِ عمل در مقابل فردي قويتر از خود قرار گرفته و اگرچه امروز با انجام فلان عمل به منفعت اندكي دست يافته، اما در دل رعب و وحشت تلافي شدن كارش را دارد و مي‌داند كه به زودي از سوي فرد قويتر دچار عقوبت سختي خواهد شد. ولو اينكه در حال حاضر همه‌ چيز آرام باشد.

دَبِّه در آوردن / دَبِّه كردن

دَبِّه در آوردن / دَبِّه كردن

حكماَ بسيار اين اصطلاح را شنيده‌ايد، درست در زماني كه كسي از انجام كاري يا برآوردن تعهدي شانه خالي كرده و يا از انجامش سر باز زده است. دَبِّه بنا به لغتنامه سترگ حضرت دهخدا و بر اساس گويش‌هاي محلي ايران به معني بيضه و مجازاً به معني فتق و باد فتق است. دبه در آوردن يا دبه شدن به معني دچار باد فتق شدن بوده كه معمولاً در زمان گذشته براي مردان مايه‌ي خجلت بود. زيرا گمان مي‌كردند قدرت رجليّت آنها در اثر آن دچار نقصان خواهد شد. اين بيماري در اثر فشار به احشاي شكمي، در اثر برداشت بار سنگين، عطسه ناگهاني و شديد و نظاير آن، و پاره شدن فتق شكمي و ورود احشاي روده‌اي به درون كيسه بيضه بروز مي‌كند كه مي‌تواند دردناك و آزار رساننده باشد و جز به جراحي علاج نمي‌شود. در فرهنگ عوام وقتي كسي در انجام تعهدي شانه خالي كند و از تعهد بر نيايد، مي‌گويند فلاني دبه كرده است. يعني از سنگيني كار دچار باد فتق شده و از انجامش باز مانده است. يعني عذري دارد كه نه مي‌تواند نشان كسي بدهد و نه حرفش را بزند و آرام از زير كار در رفته است. در شكل خشن‌تر و بي‌ابانه‌تر، مي‌گويند:« اومد يه كار واسه ما بكنه، بواسيرش زد بيرون...!»

دِمار از كسي برآوردن ؛ فلك كردن ؛ پوست كسي را كندن ؛ به توپ بستن و ...

مجازاتهاي قجري: دِمار از كسي برآوردن ؛ فلك كردن ؛ پوست كسي را كندن ؛ به توپ بستن و ...

حتما اين اصطلاح را فراوان بكار برده‌ايد. يا شنيده‌ايد و يا با آن كسي را تهديد نموديد‌ايد كه دمار از روزگارت در مياورم و فلان و بيسار... اين دمار چيست و چگونه بر مي‌آيد؟ براي دانستن ريشه اين تهديدات بد نيست نمونه‌اي از مهمترين تنبيهات عصر قجري را در تهران قديم برايتان بازگو كنم:

مرسوم‌ترین و معمول‌ترین شیوه تنبیه مجرمان در تهران قدیم «چوب و فَلَك» بود.  به این صورت كه مجرم را روی زمین خوابانیده و پاهایش را در بین تسمه‌ای كه دو سر آن به یك قطعه چوب بسته شده بود، قرار می‌دادند و در حالی كه دو نفر طرفین چوب فلك را در دست داشتند، شخص سومی به وسیله تركه‌های چوب مشغول ضربه زدن بر كف پای مجرم می‌شد و گاهی نیز دست مجرمان را بر یك سه‌پایه بلند بسته و آنان را در ملاء‌ عام شلاق می‌زدند.

 

البته در تهران قجري، مجازات مجرمان تنها به فلك كردن محدود نمی‌شد. بلكه بریدن دست، پا و كور كردن چشم و بریدن گوش و بینی نیز در مورد كسانی كه مرتكب جرایم سنگین‌تری شده بودند، اعمال می‌شد. كور كردن چشم در ایران سابقه طولانی داشته كه در تهران قدیم اعمال می‌شد. به طوری كه نوشته‌اند وقتی یكی از افراد خانواده سلطنتی برای شاه وقت خطرناك تشخیص داده می‌شد، مجازات خاصی در موردش به مرحله اجرا درمی‌آمد و به دستور شاه، حكم كور كردن چشم صادر می‌شد. زيرا فرد نابينا يا داراي نقص عضو هرگز به سلطنت برگزيده نمي‌شد و براي هميشه خطر رقابت فرد مورد نظر مرتفع مي‌شد.

 

شیوه كار به این صورت بود كه با مالش دادن رگ‌های شقیقه محكوم، باعث انبساط مردمك چشم شده و آنگاه میرغضب با فشار شدید انگشت شصت، چشم را از حدقه خارج ساخته و با یك چاقو تیز رگ و اعصاب آن را می‌برید. صحنه‌اي رقت‌آور و بسيار رعب براگيز بود. طبعاً روي سايرين تأثير عميق داشت. نقل مي‌كنند كه نادر شاه افشار با فرزند ارشد خود چنين كرد تا خطر سوءقصد از سوي وليعهد را از ميان ببرد. امروز هم هر وقت شخصي كاري انجام دهد كه مخالف يا مخالفين داشته مي‌گويد:« به كوري چشم فلاني ...» يا « فلاني رو كورش كردم و اينكار رو كردم...»

به توپ بستن: یکی از بدترین و وحشتناک‌ترین نوع مجازات این بوده که شخصی که محکوم به اعدام بوده را در برابر لوله توپ قرار می‌دادند و توپ را آتش می‌کردند. دزدان خشن و آدمكش، متجاوزين به نواميس مردم و قاتلان قصي‌القلب چنين مجازاتي در انتظارشان بود. در این صورت بدن شخص مجرم تکه تکه می‌شده و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند. امروزه وقتي شخصي را به شدت مورد هجمه لفظي قرار داده، به طوري كه فرد مورد خطاب توان كوچكترين دفاعي از خود را نداشته و كاملاً تسليم مي‌شود مي‌گويند:« فلاني، بهماني رو به توپ بسته بود...» و مقصودشان اين است كه ديگر چيزي از اعتبار فرد باقي نگذاشته و همچون زماني كه فردي را در مقابل توپ مي‌گذارند

بریدن اعضای بدن تنها برای مجازات فرد خاطی بود، بلكه حتی برای مجازات محكومان به مرگ هم این مورد اجرا می‌شد. عاملان این كار به «میرغضب» شهرت داشتند كه در كارشان صاحب اختیار بوده و برای انجام این كار، دستمزد دریافت نمی‌كرند بلكه عامل افتخاری اجرای شاهانه بوده و به دريافت صدقات و كفاره‌ها و دست‌لاف شاهانه خرسند بودند. میرغضب كه دارای اقتدار و اختیار تام بود، معمولاً این كار را مدتی به تاخیر می‌انداخت و طی این مدت زنجیری به دست و پای محكوم به مرگ بسته و او را در بازار و معابر عمومی می‌گرداند و او را مجبور به گدایی و دریافت صدقه و كفاره مي‌نمود. سپس براي اجراي حكم مي‌برد. هرچه جرم سخت‌تر و احساسات عمومي بيشتر جريحه‌دار شده بود، مراسم اعدام طول و تفصيل بيشتري داشت تا اصطلاحاً دل مردم خنك شود!

بریدن سر محكوم آیین و مراسمی داشت كه میرغضب برای راحت مردن محكوم، از او يا بازماندگانش «حق تیغ» مطالبه می‌كرد. در این موقع، تماشاچیانی كه علاقه‌مند بودند كه میرغضب محكوم را آزار و شكنجه ندهد، مقداری پول در كاسه میرغضب می‌ریختند و علاوه بر آن خانواده و نزدیكان محكوم به مرگ انعام مناسبی به میرغضب می‌دادند تا جان متهم را زودتر بگیرد.

دِمار درآوردن: بسیاری از فارسی زبانان هنگامی که مرادشان تهدید کسی باشد یا هرگاه که بخواهند گزارش سختی کشیدن یا هلاک شدن کسی را بدهند، با بهره گرفتن از اصطلاح «دِمار فلاني را درآوردند» شدت سختي وارده را به شنونده القا مي‌نمايند.

نخست باید دانست که واژه ی عربی « دَمار» که به معنی « تباهی و هلاکت» است ارتباطی با این اصطلاح نداشته و دمار گفته شده در این عبارت کاملاً چیز دیگری است. دِمار در فرهنگ دهخدا كلمه‌اي تركي به معني رگ و ريشه و چوب ميان برگها معني شده است. در فرهنگ لغت انوری « زردپی و رگ­ و ریشه ی گوشت» معنی شده است و به آن بافت‌های عصبی پی گفته می شود که مانند پوسته‌ای سفید رنگ روی راسته‌ی گاو و گوسفند دیده می‌شوند و یکی از کارهایی که کباب‌پزها از جمله برای آماده کردن گوشت کباب برگ باید انجام دهند آن است که «دمار آن را در بیاورند».

 دمار از جان (نهاد، هستی ، دماغ ، مغز) کسی برآوردن يعني او را بسیار عذاب دادن، سخت شکنجه دادن، کنایه است از به هلاکت افکندن و هلاک کردن و کشتن او. آنچنان كه حضرت فردوسي مي‌فرمايد:

گر او درنیاید درین کارزار          برآریم ز جان دیوان دمار

و اما چگونه دمار در مي‌آوردند؟! دست و پاي محكوم را بسته، در پشت گردنش سوراخی كرده و چنگك آهنی را درون این شكاف فرو برده وآنگاه نخاع را به طرف بیرون می‌كشیدند. در هر حال با این كشش زجر فراوانی بر متهم وارد شده، از گردن به پايين فلج و بعد از تحمل درد فراوان می‌مرد. حال وقتي كسي بخواهد فردي را تهديد نمايد، چشمي نازك كرده و مي‌گويد:« يه دماري ازت در بيارم كه خودت حظ كني!!»

نوع دیگر مجازات که در بازار اجرا می‌شد و مخصوص افراد گرانفروش و کم فروش بوده بدین صورت بود که گوش شخص گرانفروش را به دیوار و یا تیری در جلوی زندان میخکوب می‌کردند تا متوجه اعمال زشت خود شود. حال به خصوص به شوخي از سوي بزرگترها به كودكاني كه شيطاني مي‌كنند گفته مي‌شود و به نوعي آنها را مي‌ترسانند تا شلوغ نكنند.

از ديگر مجازانهاي وحشتناك پوست كندن فرد خاطي بود. اين مجازات كه معمولاً براي سياسيون حكم مي‌شد بيشتر براي ارعاب مردم بود تا فرد محكوم را زجكش كردن. زيرا بعد از اعدام، ميرغضب مجرم را پوست كنده، پوستش را پر كاه مي‌كرد و از دروازه مي‌آويخت تا عبرت سايرين شود. امروز هم وقتي مي‌خواهند بگويند فردي بسيار به سختي كاري را انجام داد يا بلايي به سرش آمد كه تجربه خود و عبرت ديگران شد مي‌گويند « پوست فلاني كنده شده تا چنين و چنان شود». يا براي تهديد مي گويند كه « پوستت رو مي‌كنم... صبر كن!»

بوق سگ (سگ بازاري ؛ مشتري آخر شب خونِش پاي خودِشِه)

بوق سگ (سگ بازاري ؛ مشتري آخر شب خونِش پاي خودِشِه)

يك از از اصطلاحاتي كه تقريباً ديگر كسي ريشه و منشاء آن را به ياد ندارد «بوق سگ» و تركيبات مرتبط با آن است. بوق سگ از اصطلاحاتي بازاري است و منظور از بكاربري آن، تا دير وقت كار كردن مي‌باشد. مثلاً گفته مي‌شود:« تا بوق سگ كار مي‌كنم و فلان و بهمان» يا « بچه كه نبايد تا بوق سگ بيرون از خونه باشه كه...!» در همه اين جملات بوق سگ دلالت بر مفهوم دير وقتي و زمان طولاني از حد بيرون دارد.

و اما ريشه آن:

ادامه نوشته

نوش جان

نوش جان

يكي از تعارفاتي كه خيلي استفاده مي‌شود «نوش جان!‌» است كه كمتر كسي معني آن را مي‌داند. برخي مي‌گويند گوارا، برخي هم معاني عجيب و غريبي براي آن مي‌گويند.

«نوش» از ريشه « اَ اُو شَه » اوستايي به معني «ميرا، ناپايدار، ناجاودان و غيرزنده» بوده و از صفات اهريمن است. در زبان اوستايي چند سنت منفي ساز وجود دارد كه با كمك آنها فعل يا صفتي معكوس مي‌شود. يعني صفتي اهورايي تبديل به صفتي اهريمني مي‌شود و بر عكس. يكي از اين سنتها يا به عبارتي شيوه دستوري، افزودن هِجايِ « اَ » به ابتداي صفت يا فعل مذكور است. در اينجا هم با همين روش كلمه اَاوشه به « اَ اَاوشَه »، به معني «ناميرار و زنده جاويدان» تغيير كرده است. بعدها در سير تغييرات زباني، اَ اَاوشَه به «اَن اَاوشَه » ، « اَنوشَه » و « نوشَ » تغيير كرده كه همگي به همان معني ناميرا و زنده‌ي جاويد هستند. (هنوز نام انوشه و انوش از اين صفت باقي مانده‌اند كه براي آقايان انتخاب مي‌شود. نامهاي زنانه نوشين ، نوشان، مهرنوش، نوش آفرين و … هم از همين ريشه‌اند.)

با اين تعريف نوش به معني جاودان بوده و در تركيب با ساير كلمات اين معني را تداعي مي‌كند. پس «نوشِ جان» يعني جانتان ناميرا و جاودان. «نوشين» يعني ناميرا ، «نوشان» زنده‌يِ جاويد كننده، «مهرنوش» يعني عهد و پيمان جاودان (مهر = عهد و پيمان) ، «نوش‌آفرين» يعني دعاي خيرِ هميشگي (آفرين = دعاي خير. كه به شكل منفي مي‌شود « نه آفرين» يا نفرين ، يعني دعاي بد و ناخير) و از اين دست...

فوت و فن

فوت و فن

وقتي كسي از همه جزئيات امري آگاهي داشته باشد و خبره كار باشد و به قولي «كاربلد»، مي‌گويند «فوت و فن كار رو بلده». فن كه به معني توانايي و مهارت است. اما فوت يعني چه؟... داستان دارد!

نقل مي‌كنند كه شاگرد كوزه‌گري اي چند سالي نزد استادش شاگردي كرد. كم به فن كار آشنا شد و كاسه و كوزه هاي خوبي هم ساخت و مشتري بسيار يافت. كم كم به خودش و فني كه ياد گرفته بود مغرور شده و بناي ناسازگاري گذاشت كه بله :«...حق من شاگردي نيست و تا كي براي مردم كار كنم و وقت اون رسيده كه آقاي خودم و اوستاي خودم و شاگرد خودم باشم» با همين حرفها از استاد جدا شد و در آن طرف شهر يك كوزه‌گري قابلي به راه انداخته و نشست پشت چرخ كوزه‌گري و شروع كرد به ساخت. از هر چيزي كه بلد بود تعداد زيادي ساخته و گذاشت تا خشك شوند. بعد كوره را روشن كرد و لعاب را فرآهم آورد و ظروف را لعاب داد و گذاشت توي كوره تا پخته و آماده فروش شوند.

يك شب تا صبح، از شوق پاي كوره نشست. صبح كه در كوره را باز كرد ديد اي دل غافل! همه ظروف خُرد شده و شكسته يا ترك خورده. حسابي حالش گرفته شد. كلي دانسته‌هايش را مرور كرد تا بلكه ببيند كجاي كار را اشتباه كرده اما چيزي دستگيرش نشد. قدم به قدم كارهاي استادش را تكرار كرده بود. اين شد كه دوباره نشست پشت چرخ و ساخت. باز لعاب و خشك شدن و كوره زدن و باز خرد شدن و ترك خوردن ظروف. گفت شايد دماي كوره تنظيم نيست. باز ساخت و كوزه زد و باز هم همه اش خرد شد... عاجر و درمانده برگشت پيش استادش و سر پايين و بغض در گلو موضوع را براي استاد كوزه‌گر تعريف كرد. استاد گفت:« پسر جان تو فن كوزه‌گري را بلدي اما فوتش رو نه‌» شاگرد گفت:« فوتش چيه؟» گفت:« بيا تا نِشونت بدم»

استاد رفت توي درگاهيِ كوره ايستاد و به شاگرد گفت يكي‌يكي كوزه و كاسه ها را به دستش بدهد. استاد هر كاسه‌اي را كه مي‌گرفت محكم فوتي به آن مي‌كرد و در كوره مي‌گذاشت. شاگرد خيال كرد استاد مسخره‌اش مي‌كند. ولي استاد گفت:« ببين پسر جوون! وقتي ظرف رو لعاب مي‌زني و مي‌گذاري كه خشك بشه، گرد و خاك روش مي‌شينه كه اين گرو و خاكها توي كوره مي‌سوزند و باعث خرد شدن سفال مي‌شن. پس قبل از كوره‌زني ظرفها، اونها رو بايد فوت كني تا گرد و خاكشون بره و ترك نخورن»

اين داستان به زبان مردم راه پيدا كرده و به جنبه هاي خاص و بسيار مهارانه هر كاري كه فقط به تجربه و دست بوسي استاد حاصل مي‌شود مي‌گويند «فوت يا فوت كوزه‌گري». اين است كه هميشه براي نصيحت كردن جوانان مي‌گويند كه فوت و فن كار را بايد بياموزند. چه بسا كه دانستن فوت بر دانستن فن ارجحيت هم داشته باشد.

قِسِر در رفتن

قِسِر در رفتن

اين اصطلاح را هم بسيار شنيده ايد كه مي‌گويند فلاني قِسِر در رفت. اين تركيب از اصطلاحات دامپروري است. در گويشهاي محلي «قَسَر‌» هم گفته مي‌شود و در معني به گوسفند ماده‌اي اطلاق شده كه جفت نخورده و باردار نشده است و يا ديگر توان باروري ندارد. مانند ميشهاي پير. در فرهنگ دهخدا آمده است :« به گاو یا گوسفند ماده‌ای که در طول یک دوره‌ی پرواربندی از زیر گاو یا گوسفند نری در برود و باردار نشود، می‌گویند «قِسِر‌»! و به این گاو یا گوسفند می گویند که قِسِر در رفته است!

حال وقتي كسي از بلايي كه فرد ديگري مي‌خواسته به سرش در بياورد گريخته و يا از بلايي طبيعي جان سالم بدر برده باشد مي‌گويند « فلاني هم قسر در رفت» يا « فلاني از دست بهماني قسر در رفت ها!»