چه كشكي چه پشمي
حتماً شنيده ايد كه شخصي در زمان استيصال دست به دامان كسي شده و وقتي از تنگنا بيرون آمده و خرش از پل گذشته، كلاً همه تعهداتش را فراموش كرده و در مقابل گله مندي فرد كمك كننده گفته:« كشك چي؟ پشم چي پدر جان!؟» در ريشه اين متل، مرحوم احمد شاملو در كتاب وزين و مانگار «كتاب كوچه» چنين آورده است:
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: « ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.»
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت:« ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...»
قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:« ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.»
وقتی كمی پایین تر آمد گفت: « بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»
وقتی باقی تنه درخت را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:« چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم! غلط زیادی كه جریمه ندارد»
براي اين متل و در شكل نه چندان مؤدبانه اش و البته از روي عصبانيت، مترادف ديگري هم وجود دارد. وقتي فردي وعده اي مي دهد و شخص وعده گيرنده مدام برا تحقق وعده اصرار مي كند و به قول معروف مي آيد و مي رود. فرد وعده دهنده از سر عصبانيت فرياد مي زند كه:« من گفتم فلان كار رو مي كنم؟ من گُه خوردم، گفتم!! گُه خوردم رو براي اين روزا گذاشتن ديگه؟!» يا «من گفتم؟ من غلط كردم گفتم! غلط كردم رو براي اين روزا گذاشتن ديگه!»